مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
ميرسد روزي كه بي من در كنار عكس من خاطرات كهنه ام را مو به مو ازبر كني
مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خويش
مي رسد روزي كه كه خاطرات رفته ام را مو به مو ازبر كني
مي رسد روزي كه تنها مانده از من يادگار نامه هاي كهنه ام را به اشكت تر كني
مي شود روزي كه در صحراي خشك بي كسي بوته هاي وحشي گل را ز غم پرپر كني
مي رسد روزي كه صبرت پر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني...
مستي آموختم از مستي چشمان سياهت
چون ميسر نشد از شوق تو در خانه نشستن
خاك گشتم كه نشينم همه جا بر سرراهت
ازشكاف صخره هاي بلند
كه جز عقاب بلندپرواز
هيچكس را ياراي رفتن به آنجا نبود و نيست
رنگش سرخ نيست
عطرافشاني هم ندارد
چرا كه ريشه اش در صخره اي سخت بوده
و جز تلخي نصيب نبرده ...
اما گل است و گل هديه خوبي است
هنگام چيدنش به گل گفتم كه تو را به دلدار هديه مي كنم
تا روي قلب او كه از اين دره عميق تر است
جان سپاري...
زمين تو را از آن رو پديد آورد
كه به دست من چيده شوي
و بر روي قلب يارم كاشته شوي
اي گل مرا ببخش...
هر کس بده ما به خلق گوید ما سینه ازو نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
من اگر روح پریشان دارم من اگر غصه هزاران دارم
به تن و زندگی ام زخم فراوان دارم به تو و دوستی تو ایمان دارم
دنیا دو روز است آن روزی که با توست مغرور نباش و آن روزی که بر علیه توست صبور یاش چون هر دو روز خواهند گذشت
در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست
عهد با هر که بندیم جانمان در دست اوست
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکی توست ولی شیشه عمر من است
اولین بار تو برایم از عشق گفتی
زبان مهر را به من آموختی
نگاهم را با آبی دریا و سبزی جنگل پیوند دادی
لالایی های شبانه چوان را برایم زمزمه کردی
در هیاهوی بی امان باد سر پناهم دادی
آنگاه که با وزش سوزناک باذ
از چشمانم اشک جاری میشد
دستان گرم و پرتوان تو بود که رامشم داد
کــاش می شد لحظه ها را تازه کرد
قـلـب را از عـشـقـها دیـــوانـــه کـرد
کـاش می شـد دست در دسـتـان هم
درد و غـم را خـــارج از ایـــن خـــانه کـرد
کـــاش می شـد عشق را معنـا کنیم
بـعـد آن هـــر زمــان نجـــوا کـنـیـم
کاش می شد در حیــاط خـانـه مان
باغ را پر از گــل کنـیـم
به آسمون نگاه میکنی، دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اونی که کم نور تره قانع باش چون اونی که پر نور تره رو همه نگاه میکنن.
محبت مثل سكه میمونه كه اگه بیفته توی قلك قلب، نمیشه درش آورد، اگر هم بخوای درش بیاری باید اون رو بشكنی!
چقدر سخت است گل آرزوهایت را در باغ دیگری ببینی و هزار بار در خودت بشكنی و آن وقت آرام زیر لب بگویی گل من باغچه ی نو مبارك.
همیشه فكر كن توی یه دنیای شیشه ای زندگی میكنی پس سعی نكن به سمت كسی سنگ پرتاب كنی چون اولین دنیایی كه میشكنه دنیای خودته.
برای هزارمین بار پرسید: تاحالا شده من دلت را بشكنم؟ منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم نه هیچ وقت!!! تا مبادا دلش بشكنه!
ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد
ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت
ويرانه دل ماست که با هرنگه تو
صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت
عشق من با تو ندارد هیچ پایانی
عاشقت بودم ، عاشقت هستم
تو برایم تا همیشه بهتر از جانی
تا نیائی تو، تا نیائی تو
من چراغی در شب راهت می آویزم
ای تمام من ای تمام من
در تمام لحظه هایم تورو دارم تورو دارم
ای همیشه در کنارم نازنینم
بی تو سردم ، بی تو سردم
نازنین من ، نازنین من
تو به من حال و هوای دیگری دادی
عشق من بودی ، عشق من هستی
خاطری ، شوری، بهاره دیگری دادی
ای تمام من ، ای تمام من
در تمام لحظه هایم تو رو دارم تو رو دارم
ای همیشه در کنارم نازنینم
بی تو سردم ، بی تو سردم
بی تو سردم ، بی تو سردم
*یکی بود یکی نبود ، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم.
*یکی داشت و یکی نداشت ، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم.
*یکی خواست و یکی نخواست ، اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم.
*یکی آورد و یکی نیاورد، اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچکس ایمان نیاورد من بودم.
*یکی برد و یکی باخت ، اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم.
**یکی گفت و یکی نگفت ، اونی که گفت تو بودی اما ...
اونی که *دوستت دارم * رو به هیچکس جز تو نگفت من بودم !!!
گر بیافروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست
زندگی مثل یک دیکته هست
هی غلط می نویسی هی پاک میکنی
دوباره می نویسی باز پاک میکنی
غافل از اینکه یک روز داد میزنن
ورقه ها بالا
تو را به جاي همه زناني که نمي شناختم دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر گستره ي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي که آب مي شود، براي نخستين گل
براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي رماندشان
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم
تابوتم را در جاي بلندي قراردهيد تا همه بدانند که من از اين دنيا رفتم بر روي من پارچه سياه رنگي بکشيد که بدانند چه روزگار سياهي بر من گذشته
چشمهايم را باز بگذاريد تا همه بدانند من چشم انتظار از اين دنيا رفتم
دستانم را باز بگذاريد تا همه بدانند که هيچ با خود از اين دنيا نبرده ام
صليبي از يخ برروي تابوتم بگذاريد با اولين طلوع خورشيد آب شود و بجاي مادرم
گريه کند
و در آخر نمي دانم بعد از مرگم اولين کسي که برايم اشک مي ريزد کيست و آخرين کسي که فراموشم خواهد کرد کيست.......
واسه موندنت هیچ وقت گریه نمیکنم


